X
تبلیغات
این روزها
شبنم مامان شد

خبری که از ظهر به این طرف روزمو یه روز دیگه کرد و لحظه هام رو سرشار از شادی و شوق ...

آره دفتر شصت برگ وبلاگ شبنم
 وبلاگ " در آغوش نخواهم فشردت" تموم شد 
با خبر مامان شدنش !!!
الهی شکــــــــــــــــــــــــــــرت
و انشالله این روزهای زیبای عمرش رو توی یه دفتر جدید برای همیشه ثبت می کنه ...
دفتری که توش دیگه نشونی از درد وغم نباشه
دفتری که تموم کودکانه های فرزند دلبندش رو توی اون ثبت کنه و همیشگی ....
همیشگی!

خدایا شادی شبنم رو همیشگی کن

شبنم جان نمیدونم بهترین تبریک چه تبریکیه ولی فکر میکنم بهترینش اونه که خیلی ساده و از ته دل گفته بشه پس :

مامان شدنت مبااااااااااااااارک

آرزو میکنم تک تک این لحظه ها رو به سلامتی و خوشحالی بگذرونی و بعد از نه ماه نی نی عزیزت رو در آغوش بگیری!

و بهترین احساس دنیا رو تجربه کنی دوست خوبم

به قول فاطمه جان بهارمون رو با این خبر حسابی بهارتر کردی !

به یمن آمدن فرشته کوچکت به زمین با آسمانی ترین آرزوها برای پر خیر و برکت بودن قدمهای کوچکش و روح بخشیدن به زندگیت تبریک مرا پذیرا باش

(هرکاری می کنم بلاگفا اجازه نمیده عکس بذارم .. همین پست خشک و خالی ولی از ته دل رو از من بپذیر ، با آرزوی اینکه از این به بعد با اومدن این فرشته ی کوچولو تموم روزهای عمرت بهاری باشه عزیزم ... )




تاريخ : سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 19:53 | نویسنده : نیلوفر آبی |

خدای من !

بر سجاده ای نشسته ام که در هر گوشه آن , از بهاران رفته, یادگارهایی به جای مانده و اینک در انتظار یادگاری دیگر از نو بهاری دیگرند.

خدای من ,هر بهار را سبزتر از دیگری بر من می گشودی و من تا انتهای سپیدی آخرین فصلش, شادمانه می رفتم و آن را به نو رسیده ای دیگر می سپردم.


ای عزیزترین

در گوشه ای از سجاده ، من نشانی از بهاری نه چندان دور می بینم

"سفر" , تو مرا به سفری یگانه فراخواندی , سفری به درون , به خویشتنم و در بهاری دیگر در"سحری"عاشقانه بیدارم کردی

 تا اندیشه های شبانه ام را به آن بسپارم و رهایشان سازم.


در بهاری نزدیکتر , ای نازنین , در "سایه ی خیالی " از نور و معرفت رهایم ساختی تا بدانم بی شناخت تو , بهاران,فصل تنهایی هاست خدای من ...


 , و باز در بهاری پیش تر ,"سودایی عارفانه"در سرم انداختی که درد , کوه , است و غربت وتنهایی , کویری بی انتهاست .

 اگر تو نباشی و با تو و فقط با تو, آنها همه هیچ اند و هیچ اند و هیچ.


در گوشه ای دیگر از سجاده ام ,ای مهربان ترین ,

"سلامی سپید"به یادگار مانده است در بهار پیشین , مرا به سلامی میهمان کردی, گرم و دلنشین تا با هر آن چه بوی زندگی,عشق ,معرفت,می دهد,آشتی کنم .


اینک, ای خدای من ,ای همیشه خدای من

بر سجاده معطر نشسته ام

و به تمامی نشانه های دیدارهای بهاری ام با تو می نگرم :
با سفری آغازکردم که آغازش تو بودی , به سحری عاشقانه رسیدم که بامدادش تو بودی

 , در سایه خیال تو به سودای عارفانه ای رسیدم که تنها بهانه اش تو بودی

, به سلامی دوباره جانم دادی که صحتش تو بودی واینک در انتظار بهاری نو هستم و یادگاری دیگر از تو , تا مرا به تقدیری برساند که قادرش تو باشی

,به حالی بگردانی که محولش تو باشی .

*****************************************

میدونم که برای تبریک سال نو شاید خیلی دیر باشه !!! دوست داشتم قبل از عید سال نو رو اینجا تبریک بگم اما فرصتی پیش نیومد که پست بذارم .... اما امروز کامنت یه دوست گل رو خوندم که همیشه میاد و برام کامنت میذاره و شرمنده م می کنه .

ازم خواست که مثل پارسال ، امسال هم عکس هفت سینم رو بذارم (هرچند خودش آخر هنره و من از این هنرها ندارم !! [خجالت][خجالت][خجالت]) اما با کمال میل اومدم اینجا و پست جدید گذاشتم ... هرچند هفت سین ساده ی ما قابل به عکس گرفتن و گذاشتن تو وبلاگ نیست .

انشالله امسال سال خوبی باشه برای همه و همه به آرزوهای قشنگشون برسن .آمین








این تخم مرغی رو هم که می بینین نیایش جونم با دستای کوچولوش و با کمک مامان خوبش برام درست کرده . دستشون درد نکنه که دونه دونه این تکه های پارجه رو بریدن و چسبوندن . منم کلی کیف کردم .





تاريخ : سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 | 19:51 | نویسنده : نیلوفر آبی |
کوله پشتی اش را برداشت وراه افتادرفت که دنبال خدا بگرد،وگفت:تا کوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت. نهالی رنجوروکوچک کنار راه ایستاده بود .مسافر با خنده ای رو به درخت گفت : چه تلخ است کناره جاده بودن ونرفتن . ودرخت زیر لب گفت: ولی تلخ ترآنست که بروی و بی ره آورد برگردی.کاش میدانستی آنچه در جستجوی آنی،همین جاست .

مسافر رفت وگفت :یک درخت از راه چه میداند،پاهایش در گل است.او هیچگاه لذت جستجو را نخواهد یافت،ونشنید که درخت گفت: اما من جستجو را از خود آغاز کرده ام وسفرم را کسی نخواهد دید .جز آنکه باید.مسافر رفت وکوله اش سنگین بود.
هزار سال گذشت. هزار سال پر خم وپیچ ،هزار سال بالا وپست.مسافر بازگشت.رنجور وناامید.خدا را نیافته بود ، اما غرورش را گم کرده بود. به ابتدای جاده رسید جاده ای که روزی از آن آغاز کرده بود.
درختی هزار ساله، بالا بلندوسبز کنار جاده بود.زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید.مسافر درخت را به یاد نیاورد . ولی درخت اورا میشناخت .
درخت گفت: سلام مسافر،در کوله ات چه داری، مرا هم مهمان کن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده ام،کوله ام خالیست وهیچ چیز ندارم.
درخت گفت:چه خوب،وقتی هیچ چیز نداری همه چیز داری.اما آن روز که میرفتی،در کوله ات همه چیز داشتی،غرورکمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت .
حالا در کوله ات جا برای خدا هست.وقدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت.دستهای مسافر از اشراق پرشد وچشم هایش از حیرت درخشید وگفت:هزارسال رفتم وپیدانکردم وتو نرفته ای این همه یافتی!
درخت گفت:زیرا تودر جاده رفتی ومن در خودم. و پیمودن خود،دشوارتر از پیمودن جاده هاست
 
"عرفان نظر آهاری"
 
 
 
 
 
 
 


تاريخ : سه شنبه هشتم بهمن 1392 | 11:39 | نویسنده : نیلوفر آبی |
مادرم خواب دید که من درخت تاکم.
تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.


فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد
و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.
و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند،
 پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود.
آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم.
از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر.
زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم.
وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم.
تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم.
هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم.
و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید.
و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری.
و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی.
و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.
***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت.
فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه.
و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛
که تو اکنون داراترین درختی.
و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!
 
عرفان نظرآهاری


تاريخ : شنبه بیست و سوم شهریور 1392 | 15:13 | نویسنده : نیلوفر آبی |
صدای اذان می آید...

در غروب غم انگیز کوچه پس کوچه های

کوفه، شبنم های مظلوم نگاهت

چقدر مقدس است!

صدای اذان میآید و کسی تو را میخواند؛ بی آنکه بدانی در خون

نخلها روییده ای،

ای سبزترین اندیشه و ای سرودنی ترین غزل خداوند!

صدای اذان می آید و کسی تو را میخواند...

صدای اذان که می آمد، تو در طراوت گلبانگش موج می زدی و نخلها چه عاشقانه تو را از

آسمان می طلبیدند و صدایی مقدس که در نوری محض تنها تو را میخواند و سجاده غرق در

تسبیح «ما فی السماوات» تنها به یاد تو آغوشی سرخ میگشود تا حق دوستی را ادا کرده باشد...

شب غریبی است، شب شهادتت و بیگانه نیستم با تو،امروز را شریک غم فاطمه و پدرفاطمه ام!

شب غریبی است، شب ستودنی پروازت، «انا انزلناه فی لیله القدر» که میخوانیم، اشکِ

بی کسی، نگاهمان را می پوشاند...

امشب، شب بزرگی است، بیستمین شب میهمانی خداوند است؛ آری! شب بیست و یکم ماه

ضیافت و نور که تو به آسمان دعوت میشوی و در خلوتی سراسر نیایش، ناگهان صدای

زوزه گرگی، نجابت رکوع و سجودت را به هم پیوند میزند تا فرشتگان به لعن و

نفرینش برخیزند و خبرش دهند از عذابی سخت که تنها به نام او یعنی ابن ملجم ثبت شده

است...


شب قدر، آبستن سپيده فلاح و رستگاري انسانهاي دل سپرده به مهر مهربانترين مهربانان است.


لیـــــــــــــــالی قدرتان پر نــــــــــو ر و برکـــــــت

الـــــــــــــــتماس دعــــــــــــــــــــــا



تاريخ : دوشنبه هفتم مرداد 1392 | 21:21 | نویسنده : نیلوفر آبی |

 

به سفره افطار خیره شده ام به کاسه ی شله زرد که با دارچین روی آن نوشته اند یا علی.

به بشقاب رنگینک ونان وپنیر وسبزی وقدحی پر از آش رشته که با کشک وزعفران تفت داده شده تزیین شده وبه استکان چای.

خدایا این همه نعمت را چگونه شکر گزارم؟

من در هر برگ این سبزی ها در میان شاهی وتره واین تربچه ها دستان پر مهری را میبینم که عاشقانه بوته ها راپاییده اند.

به نور آفتاب ،آب،خاک،وهوایی که ذره ذره به خورد این سبزی ها رفته فکر میکنم که قرار است سهم من باشند وبه آخرین شبی که سبزی ها مهمان ان باغچه بودند،شاید در خانه ای قدیمی با تیرهایی در سقف و ایوانی که مهتاب وبوی عطر خوش سبزی ها را با هم پیشکش آن آدم های زحمتکش کرد تا خستگی روز از تن شان به در رود.

توبگوچند ذره نوروعاطفه در این برگ ریحان پنهان است؟

دانه های برنج این شله زرد وامدارمهر چند زن و کدام شالیزار است؟

فکرش را بکن آفتاب وآب وخاک سیصد سال پیش در دانه های خوش طعم وبوی دارچین صبر کرده تا امروز گوشه ای از سلولهای تن مرا بسازد.

عرق چند گل سرخ گلاب شد تا قطره هایی از آن این شله زرد را معطر کند؟

روی بادام های کدام درخت نام من نوشته شده بود؟

من خوشه های زرد گندم را در این قرص نان به وضوح میبینم روزی در آن مزرعه در باد میرقصیدند وموج دستان دخترکان زیبای روستایی که در میان آن گندم زار بازی میکردند را حس میکنم.

به بشقاب رنگینک و خرما نگاه میکنم که شیره ی خاک خطه ی گرم جنوب را با صبر دستان آن مرد آفتاب سوخته در خود جای داده است تا کامم را شیرین کند وبه نخل مقاوم این اولین درختی که در کودکی شناختمش فکرمیکنم وبه بوته های چای ودشت های باران خورده ای که دانه های بنشن این آش را در خود پرورانده اند.

کاش میدانستم این چند دانه نمک سفید از کدام دریا ،کدام کوه به این سفره رسید.

بگوموج صدای کدام شبان آن گاو را به علفزار هی کرد تا پر شیر شود واین تکه پنیر قسمت من باشد؟

یا علی تو به خدای روزی دهنده بگو که بیش از این چشمم را بینا و زبانم را شکر گزار کند.

 

از سایت www.askquran.ir



تاريخ : سه شنبه هجدهم تیر 1392 | 14:12 | نویسنده : نیلوفر آبی |
شبا وقتی که بیداری ... خدا هم با تو بیداره
تا وقتی که نخوابی تو ... ازت چش ور نمیداره

خدا می‌بینه حالت رو ... خدا میدونه حست رو
از اون بالا میاد پایین ... خدا می‌گیره دسِت رو

خدا میدونه تو قلبت ... چه اندازه تو غم داری
خدا میدونه تو دنیا ... چه چیزی رو تو کم داری

خدا نزدیک قلب توست ... با یک آغوش وا کرده
نذار پلک‌هاتو روی هم ... اگه قلبت پره درده

خدا رو میشه حسش کرد ... توی هر حالی که باشی
فقط باید تو با یادش ... توی هر لحظه همراشی


پی نوشت :دیروز شد دو سال .. دومین سالگرد رفتن علی . برای شادی روحش دعا کنید . ممنونم دوستان خوبم



تاريخ : یکشنبه دوازدهم خرداد 1392 | 13:15 | نویسنده : نیلوفر آبی |

به ستاره ها نگاه كن
كه شب را شكسته اند
بي تو شب من؛شبي بي ستاره است
آفتاب را ببين
كه غول تاريكي از مقابلش مي گريزد
بي تو؛روز من آفتاب ندارد
چمنزار را بنگر؛با لاله
و جويبار كوچكي كه زمزمه كنان روان است
بي تو؛دنياي من؛از چمن و گل و زمزمه خالي است
بي تو؛من هيچم؛نيستم
اگر مي خواهي من بمانم! اگر مي خواهي من نميرم!
هرگز نمير مادر!هرگز…



تاريخ : دوشنبه نهم اردیبهشت 1392 | 1:15 | نویسنده : نیلوفر آبی |

 

خدا را شکر ، خدا را شکر ، امروز حال مادر بهتر است ...

ان شا الله مادر جون زودتر خوب میشی ! دوباره با هم میریم بیرون شهر ، کنار مزار عمو جان حمزه ،    و باز هم از رشادت های عمو و بابا تو جنگ  بدر و احد برایم تعریف خواهی کرد ...

عمو جان  ، عمو ،  ای  کاش اینجا بودی ، تا مثل گذشته ها که کسی جرات نگاه چپ به رسول خدا نداشت ، امروز هم کسی  جرات نمیکرد نگاه کینه توزش را  به دختر رسول الله بدوزد ...

مصلحت دین خدا ، مدتهاست دستهای بابا را بسته ...

 عمو جان ،  تا به  حال بابا را اینگونه  ندیده بودم ، از بعد سوختن درب خانه ، انگار پرو بال بابا هم سوخته ... گاهی وقت ها به دور  از نگاه مادر ، یک گوشه میشیند و زانو هایش را بغل میکند  و خیره میشود به درب خانه...

خدا را شکر عموجان ،!  بابا همراه  ما  در کوچه نبود ... وگرنه!؟ ... وگرنه!؟ ...

ای کاش عمو جان قدم بلند تر بود ... بلند و بلند ...

هرچی رو پنجه های پاهایم  فشار آوردم ، قدم به صورت مادر نرسید ...

شرمنده ام مادر ... شرمنده ...

اما قول میدهم مادر جان شرمندگیم را تا ابد از نگاه پدر در سینه ام پنهان کنم ، همانطور که تو میخواهی مادر

مطمئن باش مادر

مطمئن باش مادر همانطور خواهم بود که تو میخواهی

یکی  انگار  داره دل رو ،   به یک  جای غریبی میکشونه

اونکه با چادر خاکی ، گناهای همه را میپوشونه

انگاری دست خودم نیست ،  انگاری داره دلم باز بهونه

چشم گریون ،  مثل بارون ،  میچکند اشک های من دونه دونه ...

و ما نیز مادر جان قول میدهیم همانطوری باشیم که تو میخواهی ...

به خاک های چادرت قسم ، یک نگاهم کن ... مادر جان

 

 مصطفی رحیل

 

 



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 | 21:42 | نویسنده : نیلوفر آبی |

با نسیمی می روم

پای كوهی قد بلند

سبزه های پای كوه

بوی آهو می دهند

می روم تا غصه را

لای مه پنهان كنم

چشمه ی خورشید را

در دلم مهمان كنم

می نشینم روی خاك

با محبت می شوم

با علف های غریب

گرم صحبت می شوم

پونه ها صف بسته اند

زیر پای آبشار

كبك ها آماده اند

تا بخوانند از بهار

توی گوشم آبشار

شاد شر شر می كند

چشم هایم را بهار

از خدا پر می كند

 

 

 

 سلام به دوستای خوب و همیشگی

بهارتون مبارک

میدونم که دیر شده ولی به خاطر اینکه توی سفر بودم نشد به مناسبت بهار پست جدید بذارم

امیدوارم سال جدید براتون پر از خیر و برکت و شادی باشه

دوستون دارم

 

 اینم عکس هفت سین امسال ما

 

 

 

 عیدتون مبارک!

 



تاريخ : یکشنبه یازدهم فروردین 1392 | 11:22 | نویسنده : نیلوفر آبی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.